همراهان و همسفران بزرگوار
با عرض سلام و ارادت و آرزوی روزهای سرشار از شور و نشاط
برای شما
امیدواریم، هر هفته با مجموعه «سبوی صفا» شاهد باران
ارادتمان بر خانههای دلتان باشید.
اگر با نوشته ها و نظرات خوبتان یاریمان کنید، ممنون و
سپاسگزاریم.
1. حلول ماه مبارک رمضان، ماه میهمانی خدا بر شما خوبان مبارک باد.
2. جای خدا
وَ قَد سُئلَ اَینَ اللّهُ ؟! قالَ رَسولُ اللهِ: عِندَ المُنکَسِرَةِ
قُلُوبُهُم.
میزان الحکمه، ج 3، ص 1156،
ح 3820.
شرح حدیث: فکر میکنی خدا واقعاً کجاست؟! آن دورها، توی آسمان های
دورِ دور؟! یا همین نزدیکی ها، همین دور و برها؟!
آن
روزگار هم کسی به دنبال خدا می گشت، آمد نزد پیامبر(ص) و پرسید؛ یا رسول الله، خدا
کجاست؟ پیامبر(ص) فرمودند: «خدا نزد شکسته دلان است». خوشا به حالت که خدا میهمان
دل تو شده است.
3. نام سومين تن
از
آن سه تن، دو تن را برگزيده بود و در انتخاب سومى مانده بود.
فهرست
بلند بالايى را كه تهيه كرده بود، دوباره مرور كرد. از بالا به پايين... از پايين
به بالا!
شاهين
اقبال بر شانه چه كسى بايد مىنشست؟ اين سؤالى بود كه او خود نيز پاسخش را
نمىدانست. چرتكهاى انداخت در ذهن خويش؛ هر اولويتى مهرهاى چوبى بود كه به سود
كسى اين سو و آن سو مىشد. راستى چرتكه ديدهايد؟
سرانجام
رسيد به يك انتخاب؛ نام سومين تن!
انتخاب
آن دو تن كش و قوسى نداشت. نام اين سومى را به دلش انداختند. چگونگىاش را فهميد،
چرايىاش را نه! مىگوييد فلانى چه مىگويد؟!
اندكى
صبر كنيد. همه چيز را برايتان خواهم گفت.
***
بيست
و دوم بهمن سال 79 بود. سرپرست بعثه رهبرى و رئيس حجاج ايرانى براى شركت در يك
همايش بينالمللى رفته بود به جمهورى آذربايجان.
رايزن
فرهنگى كشورمان از فرصت پيش آمده، حُسن استفاده را كرد و اجازه خواست سه نفر از
شخصيتهاى علمى - مذهبى اين كشور، مهمان آن سال بعثه رهبرى در مراسم حج باشند.
با
اين تقاضا موافقت شد و انتخاب اين افراد به عهده رايزن فرهنگى قرار گرفت.
دوتن
را برگزيد و در انتخاب سومى ماند!
اشتياق
او در انتخاب خويش، كمتر از كسانى نبود كه در آن سال مهمان خانه خدا بودند.
ناگهان
برقى در ذهنش جهيد. گفتم كه؛ نام اين سومى را به دلش انداختند!
علىِ...،
دانشجوى رشته زبان انگليسى و عربى دانشگاه خزر باكو! پژوهشگرى باهوش، متدين، فعال
و علاقمند به علوم اسلامى... و از همه مهمتر غيرتمند در تبليغ مكتب اهل بيت.
بار
ديگر به اين انتخاب فكر مىكند. خاطره مناظرههاى او را با وهابيان از ذهن
مىگذراند و بىاختيار، حميت او را در دفاع از عقيده خويش در دل مىستايد.
هر
چه بيشتر مىانديشد، در تصميم خود بر انتخاب او مُصرتر مىشود.
او
را مىخواند و از اين دعوت ويژه با او سخن مىگويد. مگر انسان در طول زندگى چند
بار اين گونه دعوت مىشود؟
از
زبان خودش بشنويد:
على
آقا! خوش آمدى.
من
از بدو آشنايىام با شما، ديدارهاى متعددى با شما داشتهام و هميشه از اين همراهى
و مصاحبت احساس لذت و مسرت كردهام؛ اما امروز مىخواهم مژدهاى به شما بدهم.
(على
آقا سر به زير مىافكند، قلبش به شدت مىتپد و بىآنكه كلمهاى بر زبان براند،
اشتياق خويش را به شنيدن اين مژده از برق چشمانش مىفهماند.)
- من مىخواهم از طرف
بعثه رهبرى جمهورى اسلامى ايران، شما را براى انجام مناسك حج امسال دعوت كنم. شما
امسال مهمان ويژه كاروان ايرانىها هستيد.
خبر
تازهاى نبود. شوكه نشد و آمادگى خويش را تنها با قطرات اشكى كه با سوز و گداز بر
گونه ريخت اعلام نمود.
گذاشت
سير گريه كند. آنگاه مجال داد كه حكايت رازى ناگفته را با او باز گويد:
«در شام مبارك نيمه
رمضان، ميلاد با بركت امام مجتبىعليهالسلام، حضرت علىعليهالسلام خودشان مرا
براى حج امسال دعوت كردند.»
گريهاش
شديدتر شد و اندكى كه گذشت، به هق هق افتاد.
دعوت
كننده نمىداند چه كند! عنان كار را به دست خود او مىسپارد كه از دعوت مولاى خويش
بگويد:
روز
چهاردهم ماه مبارك رمضان بود. بعد از نماز ظهر با عدهاى از وهابيان بحثمان شد.
آنان مطالبى مىپرسيدند و من پاسخ مىدادم. قدرى هم از فضايل امام علىعليهالسلام
با آنان گفتم. يكى از آنها خيلى عصبانى شد و سرم داد كشيد...
تو
اين همه از غيرت على مىگويى؛ پس چگونه بود كه همسرش را پيش چشمش...
دنيا
دور سرم چرخيد. گويا تمام بدنم گُر گرفت. ناخودآگاه عقب عقب رفتم و از شدت ناراحتى
سرم را به ديوار تكيه دادم. احساس مىكردم تاب و توان از كالبدم ربودهاند...
«شما هرچه مىخواهيد
بگوييد. او تا آخرين نفس مولاى من است.»
از
دانشگاه خارج شدم. قدرى قدم زدم. حالم بهتر نشد. به خانه رفتم و خود را سرگرم
كارهاى مختلف كردم، باز تسكين نيافتم. اذان گفتند؛ بر سر سفره افطار نشستم؛
لقمهاى از گلويم پايين نرفت. نمازم را خواندم و با دلِ شكسته به بستر رفته،
خوابيدم.
در
خواب پنجرهاى ديدم گشوده به رويم! دو شخص بزرگوار خطابم كردند: بيا برويم. گفتم
كجا؟ من نمىتوانم بيايم. گفتند بيا برويم. قدمى برداشتم و ناگهان خود را در نجف
اشرف، ميان صحن و سراى علىبنابيطالبعليهالسلام ديدم. روبهرويم كسى ايستاده
بود؛ چون كوهى از وقار. اشاره كرد: ناراحت نباش، همه چيز درست مىشود. قرآن زياد
بخوان.
اين
كلمات چنان اثر عميقى بر جان من گذاشت كه احساس كردم جز از زبان مولايم
علىعليهالسلام نيست. به جمال جميل حضرتش خيره شدم. پارچه سبزى آوردند، بر زمين
گذاشتند و با دست مبارك چهار جمله بر آن نگاشتند: «لااله الا اللّه، محمد رسول
اللّه، على ولى اللّه، انت اخى.» از آن كلمات شهادتين مىگذرم. اين جمله آخر كه:
تو برادر منى، كوهى از اشتياق به جانم ريخت.
همان
پارچه سبز را به من داده، فرمود: اين پارچه را به سرت ببند. من آن را گرفتم. نگاه
ديگرى كرده فرمودند: «در حج امسال هم مهمان من هستى!»
من
از آنروز در انتظار اجابت اين دعوتم!
***
به
ذره گر نظر لطف بوتراب كند
به
آسمان رود و كار آفتاب كند
حالا
فقط او نمىگريد. اشك اين هم به گونه جارى است.
نمىدانم!
شما بگوييد...
بر
اول مظلوم عالم، ديگر چه كسانى گريه مىكنند؟
4. جواب مسئلهها(1)
بى قرار توام و در دل تنگم گله هاست
اما بىتاب شدن، عادت كم حوصله هاست
مثل عكس رُخ مهتاب كه افتاده در آب
در دلم هستى و بين من و تو، فاصلههاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقى دارد؟
بال وقتى قفس پر زدن چلچلههاست
بى تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهرى كه به روى گسل زلزلههاست
باز مىپرسمت از مسئله دورى و عشق
و ظهور تو جواب همه مسئلههاست
ابوالفضل نظرى
پینوشت:
1) برگرفته از نشريه موعود،
فرودين 87، شماره 86.
+ نويسنده : تاريخ : پنجشنبه 1387/06/14
|
|